انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

دلال ازدواج

   

اندازه نوشتار:

آیا زندگی بدون عشق ممکن است؟
نویسنده : برنارد ملامد
مترجم : صفدر تقی زاده – محمد علی صفاریان
(از مجموعه کتاب بشکه جادو)
اشاره: برنارد ملامد (Bernard Malamud) نویسنده معاصر امریکائی یهودی در سال 1914 در محله یهودی نشین «بروکلین» (نیویورک) در آمریکا متولد شد و پس از پایان تحصیل به استادی دانشگاه رسید و در دانشگاه های مختلف آمریکا ادبیات تدریس کرد. اولین مجموعه داستان های او به نام «طبیعی» در سال 1952 منتشر شد. همچنین مجموعه داستان های او بنام «بشکه جادو» جایزه ملی کتاب آمریکا را گرفت.
نوشته های برنارد ملامد اصولا بر پایه محرومیت ها و خصلت های افراد و جوامع یهودی تنظیم شده است و در لابلای داستان های او، آداب و سنن، خصلت ها، نقطه ضعف ها و قوت های جوامع یهودی ترسیم شده است و بینش بشر دوستانه او همه جا مشهود است.
«ملامد» آثار و نوشته های فراوانی دارد که مجموعه داستان های «تقدیم به احمق ها»، «کلاه رامبراند»، «اجاره نشین ها» و «زندگی های دوبین» از آن جمله اند.
ملامد مخصوصا در داستان های آخر خود فاجعه جنگ هسته ای را ترسیم می کند و بشر را به نابودی خود از طریق جنگ های هسته ای آگاه می سازد. او گفته است «بزرگترین هدف و وظیفه یک نویسنده آن است که تمدن را از ویران کردن خویش مصون نگه دارد».
ملامد در سال 1986 درگذشت.


دلال ازدواج اثر برنارد ملامددر زمانی نه چندان دور، در بالای شهر نیویورک، در اتاقی کوچک و تقریبا خالی، هر چند انباشته از کتاب، «لئو فینکل» دانشجوی حاخامی دانشگاه مذهبی (یشیوا) زندگی می کرد. فینکل پس از شش سال تحصیل، قرار بود در ماه ژوئن فارغ التحصیل شود و یکی از آشنایان به او توصیه کرده بود که اگر متاهل باشد، آسانتر می تواند برای خودش پیروان و جماعتی دست و پا کند. از آنجا که تصور مشخصی از ازدواج نداشت، پس از دو روز تفکر، تصمیم گرفت پینیه سالزمن، دلال ssازدواج را که آگهی دو سطری اش را در روزنامه فوروارد خوانده بود، به خانه اش دعوت کند.
دلال ازدواج شبی با کیف چرمی سیاهی که از فرط استعمال فرسوده شده بود، از سرسرای تاریک طبقه چهارم ساختمان سنگی خاکستری رنگ محل سکونت فینکل ظاهر شد. سالزمن که سال ها بود به این حرفه اشتغال داشت، لاغر اما باوقار بود و کلاهی کهنه و پالتویی که برایش بسیار کوتاه و تنگ بود پوشیده بود. بوی بید ماهی می داد که غذای مورد علاقه اش بود و گرچه چند تایی از دندان هایش افتاده بود، حضورش به سبب رفتاری دلپذیر که به نحوی غریب با چشمان ماتم زده اش تباین داشت، نامطبوع نبود. صدایش، لب هایش، ریش بزی اش و انگشتان استخوانیش زنده و روح دار بودند، اما اگر می گذاشتی لحظه ای آرام بگیرد، چشمان آبی ملایم او عمق غمش را آشکار می کرد، خصلتی که به لئو اندکی آرامش می داد، هر چند که این وضع ذاتا برای او سخت و ناراحت کننده بود.
لئو بی درنگ به سالزمن فهماند که به چه علت او را به خانه اش دعوت کرده است و توضیح داد که اهل کلیولند است و به جز پدر و مادرش که نسبتا دیر ازدواج کرده بودند، هیچ کس را در دنیا نداشت، مدت شش سال تقریبا تمامی زندگی اش را وقف تحصیلاتش کرده بود و در نتیجه، بطوری که قابل فهم است، مجالی برای زندگی اجتماعی و معاشرت با زنان جوان نداشته است. بنابراین فکر کرده بود بهتر است به جای آزمایش و خطا و بی گدار به آب زدن، فرد با تجربه ای را فرا بخواند تا در این مسائل راهنمائی اش کند. سالزمن دست پاچه و حیرت زده گوش می داد. با این همه، بعد ها از شغل خود گرمی غروری در دلش احساس کرد، احساسی که سال ها بود او را رها کرده بود و صمیمانه حرف های فینکل را پذیرفت.
هر دو به کار خود مشغول شدند. لئو، سالزمن را به تنها جای خالی اتاق، پشت میزی کنار پنجره ای که رو به شهر روشن از نور چرا ها باز می شد، هدایت کرده بود. خودش هم کنار دلال ازدواج اما رو در روی او نشست و کوشید با نیروی اراده، خارش نامطبوعی را که در گلویش بود فرو نشاند. سالزمن مشتاقانه بندهای دور کیفش را باز کرد. کش گشادی را از دور دسته نازکی از کارت های بسیار دستمالی شده در آورد. همچنان که کارت ها را با تلنگر زدن به آنها ورق می زد – حرکت و صدایی که جسما لئو را می آزرد – دانشجو وانمود کردکه نمی بیند و با مداومت به بیرون پنجره چشم دوخت. هر چند هنوز ماه فوریه بود، زمستان آخرین نفس هایش را می کشید و علائم آن را او برای نخستین بار پس از سال ها متوجه می شد. سالزمن که از پشت عینکی که تازه به چشم زده بود، وانمود می کرد که به دقت مشغول خواندن نوشته های روی کارت هاست، هرازگاه دزدانه نگاهی به چهره مشخص مرد جوان می انداخت به اطراف اتاق و به قفسه رویی قفسه کتاب چشم دوخت و آهی آرام و رضایت آمیز از سینه بیرون داد.
وقتی چشم لئو به کارت ها افتاد، شش کارت بازشده را در دست های سالزمن شمارش کرد.
با ناامیدی پرسید: همین چند تا؟
سالزمن پاسخ داد : نمی توانی باور کنی که چقدر کارت در دفتر کارم دارم. کشوهای میز دیگر سرریز شده اند و از این روست که آنها را در بشکه ای نگه می دارم، اما مگر هر دختری مناسب یک جوان تازه حاخام شده است؟
لئو از این حرف سرخ شد و از برملا کردن آن همه اطلاعات مربوط به خود در شرح حالی که برای سالزمن فرستاده بود احساس پشیمانی کرد. با خود اندیشیده بود بهتر است او را از معیارها و مشخصات دقیق زندگی اش آگاه سازد. اما حالا که این کار را کرده بود، احساس می کرد اطلاعاتی بیش از آنچه واقعا لازم بوده در اختیار دلال ازدواج گذاشته است.
با تردید پرسید: عکس مشتر هایت را هم در پرونده نگه می داری؟
سالزمن در حالی که دکمه کت تنگش را می گشود و در صندلی جا خوش می کرد، پاسخ داد: اول از همه خانواده مطرح است و مبلغ مهریه و نوع پیمان زناشویی، بعد نوبت به عکس می رسد، حاخام.
-به من بگو آقای فینکل، من هنوز حاخام نشده ام.
سالزمن گفت چنین می کند اما در عوض او را دکتر خطاب کرد و آن را هم وقتی لئو به دقت به حرف هایش گوش نمی داد، به حاخام تغییر می داد.
سالزمن عینک دسته شاخی اش را میزان کرد و با صدایی مشتاق متن روی اولین کارت را خواند:
سوفی پی، بیست و چهار ساله. بیوه ی یکساله. بدون بچه. تحصیلات دیپلم و دو سال دوره کالج، پدر متعهد پرداخت هشت هزار دلار. دارای شغل عالی عمده فروشی. مستغلات هم دارد. از طرف مادری همه معلم اند، و یک هنر پیشه سر شناس. در خیابان دوم.
لئو با تعجب سر برداشت:
-گفتی بیوه؟
-بیوه که معنی بدی نمی دهد، حاخام. حدود چهارماهی با شوهرش زندگی کرده. جوانک بیمار بود و دختر اشتباه کرد که زن او شد.
ازدواج با یک بیوه هرگز به ذهنم خطور نکرده بود.
-علتش این است که بی تجربه ای. بیوه مخصوصا اگر جوان و سالم باشد، مثل این دختر، برای ازدواج معرکه است. همه عمرش منت کشت خواهد بود. باور کن که، من خودم، اگر قرار بود حالا ازدواج کنم، یک بیوه انتخاب می کردم.
لئو فکری کرد و بعد سرش را تکان داد.
سالزمن با حرکتی نامحسوس از سر یاس، شانه هایش را قوز کرد. کارت را روی میز چوبی گذاشت و شروع کرد به خواندن کارتی دیگر.
-لیلی اچ. دبیر دبیرستان. رسمی نه پیمانی. دارای پس انداز و یک اتومبیل دوج نو. یکسالی در پاریس زندگی کرده. پدرش سی و پنج سال است دندانپزشک موفقی است. علاقمند به مردی دارای حرفه ای معین. خانواده ای کاملا آمریکایی شده. همسری عالی.
سالزمن گفت: من شخصا می شناختمش، کاش این دختر را می دیدی. عین عروسک است. خیلی هم فهمیده است. تمام روز را می توانی با او درباره کتاب تئاتر و این جور چیزها حرف بزنی. در جریان مسائل روز هم هست.
-اما انگار سنش را نگفتی؟
سالزمن گفت: سنش؟ بعد ابروهایش را بالا انداخت و گفت: سنش سی و دو سال است.
-لئو پس از لحظه ای گفت: متاسفانه سنش کمی زیاد است.
سالزمن خنده ای سر داد و گفت: مگر خودتان چند سالتان است، حاخام؟
-بیست و هفت سال
-خوب بگو ببینم، اختلاف بین بیست و هفت سال و سی و دو سال چقدر است؟ زن خود من هفت سال از من بزرگتر است. خوب، مگر من چه بدی دیدم؟ -هیچ. اگر دختر روچیلد حاضر شود با شما ازدواج کند، به خاطر سنش می گویی نه؟
لئو با لحنی خشک گفت: بله
سالزمن بله را به جای نه گرفت.
-پنج سال که چیزی نیست. قول می دهم یک هفته که با او زندگی کنی، سنش را فراموش خواهی کرد. پنج سال بیشتر یعنی چه، یعنی که بیشتر عمر کرده و بیشتر از کسی که جوان تر است چیز سرش می شود. در مورد این دختر، خدا عمرش بدهد، سال ها تلف نشده اند. هر سال بیشتر، معامله را شیرین تر می کند.
-در دبیرستان چه درس می دهد؟
- زبان فرانسه. حرف زدنش را اگر می شنیدی خیال می کردی موسیقی می نوازد! من بیست سال است در این کارم و از ته دل او را توصیه می کنم. باور کن من می دانم که دارم چه می گویم، حاخام.
لئو به تندی گفت: روی کارت دیگر چیست؟
سالزمن با اکراه کارت سوم را رو کرد:
روت. ک، نوزده ساله. دانشجوی ممتاز. پدر به داماد مناسب سیزده هزار دلار نقد می پردازد. پدر پزشک است. متخصص جهاز هاضمه با تجربه عالی. برادر دختر صاحب کارگاه لباس دوزی است. خانواده ای متشخص.
سالزمن چنان به نظر می رسید که انگار تک خالش را به زمین زده است.
لئو با علاقمندی پرسید: گفتی نوزده ساله؟
-نوزده سال تمام.
-جذاب است؟ - سرخ شد – خوشگل است؟
سالزمن نوک تنگشتان خود را بوسید و گفت: یک عروسک ملوس! روی این یکی دیگر شرط می بندم. بگذار امشب به پدرش تلفن کنم. باید بفهمی خوشگل یعنی چه.
-مطمئنی این قدر جوان است؟
-از این یکی مطمئنم. پدرش شناسنامه دختر را نشانت خواهد داد.
لئو با سماجت پرسید: مطمئنی عیب و نقصی ندارد؟
-کی گفته نقص دارد؟
-من که سر در نمی آورم چرا باید این دختر آمریکایی با این سن و سال به دلال ازدواج مراجعه کند. لبخند روی چهره سالزمن پخش شد.
به همان دلیل که تو مراجعه کردی او هم می کند.
لئو سرخ شد.
-آخر من عجله دارم. سالزمن که فهمید حرف بی جایی زده است، فورا توضیح داد: پدرش آمد. نه خودش. او بهترین شوهر را برای دخترش می خواهد و این است که خودش پی جویی می کند. وقتی داماد مناسب را پیدا کردیم خودش معرفی و تشویقش می کند. ازدواج این طوری بهتر از آن است که یک دختر جوان بی تجربه، خودش کسی را پیدا کند. این چیزها را به شما که دیگر نباید گفت.
لئو با ناراحتی گفت: فکر می کنی این دختر به عشق معتقد باشد؟
سالزمن نزدیک بود قاه قاه بخندد، اما جلوی خودش را گرفت. موقرانه گفت: عشق با شخص مناسب می آید نه پیش از آن
لئو لب های خشکش را از هم باز کرد اما حرفی نزد. وقتی متوجه شد که سالزمن زیرچشمی به کارت بعدی نگاه می کند، زیرکانه پرسید:
سلامتی اش چطور است؟
سالزمن که به سختی نفس می کشید گفت: عالی است. البته در اثر تصادف با اتومبیل که در دوازده سالگی اش اتفاق افتاد، پای راستش کمی می لنگد، اما از بس باهوش و خوشگل است، کسی متوجه آن نمی شود.
لئو به سنگینی برخاست به سوی پنجره رفت. احساس می کرد به طور عجیبی دمغ است و از دعوت دلال ازدواج به خانه، خودش را سرزنش می کرد. سرانجام، سرش را به علامت نفی تکان داد.
سالزمن با صدایی که اوج برداشته بود به اصرار پرسید: چرا نه؟
-برای اینکه من از متخصصان جهاز هاضمه نفرت دارم.
-خوب شغل پدرش چه ارتباطی به تو دارد؟ ازدواج که کردید، چه احتیاجی به او دارید؟ کی گفته که پدرش باید هر جمعه شب به خانه شما بیاید؟
لئو شرمنده از نحوه جریان صحبت، سالزمن را مرخص کرد و او با چشمانی غمبار و سنگین به خانه اش رفت.
لئو هر چند که تنها با رفتن دلال ازدواج احساس آرامش کرد، در تمام طول روز بعد هم افسرده و دلمرده بود، علت آن را عدم موفقیت سالزمن در معرفی عروسی مناسب می دانست. نوع مشتری های سالزمن چندان چنگی به دلش نمی زدند، اما وقتی به این تردید افتاد که به دلال دیگری مراجعه کند، به دلالی متشخص تر از پینیه، متحیر ماند که نکند مخالفتش بالعکس با وجود احترامی که برای پدر و مادرش داشت در اصل از آن باشد که به بنگاه های دلالی ازدواج اعتقادی ندارد.
این فکر را به سرعت از ذهن خود دور کرد. با این همه دریافت که هم چنان گرفته است. تمام روز را سرگردان بود و به قرار ملاقات مهمی نرفت. فراموش کرد لباس هایش را به رختشورخانه بدهد. از کافه ای در خیابان برادوی، بی آنکه صورتحسابش را بپردازد بیرون آمد و مجبور شد صورتحساب به دست دوباره به کافه برگردد. حتی خانم صاحبخانه اش را که همراه دوستی در خیابان از کنارش رد شد و مودبانه گفت: عصر شما بخیر دکتر فینکل، به جا نیاورد. با این همه، شب که شد، آرامشی کافی یافت تا سرش را در کتابی فرو کند و از شر افکارش خلاصی یابد.
تقریبا در همان لحظه کسی در زد. پیش از آنکه لئو بتواند بگوید بفرمایید تو، سالزمن، آن رب النوع داد و ستد عشق، در اتاق ایستاده بود. چهره اش غمناک و نحیف و حالتش گرسنه بود و چنان می نمود که انگار سر پا تمام خواهد کرد. با این همه دلال ازدواج توانست با نوعی تمهید عضلانی، لبخند گشاده ای را نمایش دهد.
-خوب شب بخیر! مرا می پذیری؟
لئو که از دیدار مجدد او دلخور بود و با این همه مایل نبود جوابش کند، سری تکان داد.
سالزمن همچنان متبسم، کیفش را روی میز گذاشت.
-حاخام امشب خبرهای خوشی برایت دارم.
-قبلا گفتم که مرا حاخام صدا نزنید. من هنوز طلبه ام.
-دوران نگرانی تان سرآمده. من برای شما عروس درجه یکی دارم.
لئو وانمود کردکه علاقه ای ندارد: در این باره ، دیگر مزاحمم نشوید.
-تمام دنیا در عروسیتان خواهد رقصید.
-خواهش می کنم. آقای سالزمن، دیگر کافی است.
سالزمن از روی ضعف گفت: اما اول باید کنمی نیرو بگیرم. با بند های کیف وررفت و از درون کیف چرمی، پاکتی کاغذی و چرب بیرون آورد و از میان آن قطعه نانی خشک پر سبوس و تکه کوچکی ماهی سفید دودی بیرون کشید. با حرکت تند دست، پوست ماهی را تکه تکه کرد و حریصانه به جویدن آن مشغول شد.
من من کنان گفت: تمام روز سگ دو زدم.
لئو غذا خوردن او را تماشا می کرد. سالزمن با تردید پرسید: احتمالا یک قاشق سس گوجه فرنگی داری؟
-نه !
دلال ازدواج چشم هایش را بست و مشغول خوردن شد. وقتی تمام کرد، به دقت خرده نان ها را پاک کرد و بقایای ماهی را در پاکت کاغذی پیچاند. از پشت عینکش، دور و بر اتاق را آنقدر کاوید تا در میان توده ای از کتاب، اجاق گازی تک شعله ای را کشف کرد. کلاهش را از سر برداشت و با فروتنی پرسید: یک فنجان چای داری، حاخام؟
لئو که وجدانش ناراحت شده بود، برخاست و چای دم کرد. چای را با یک قاشق بزرگ لیمو و دو حبه قند به او داد که سالزمن را دل شاد کرد. سالزمن پس از نوشیدن چای نیرویی گرفت و حال خوشش را بازیافت.
با لحنی صمیمانه گفت: خوب، ببینم، حاخام، روی آن سه تا مورد که دیروز معرفی کردم، مطالعه بیشتری کردی؟
-احتیاجی به مطالعه نبود.
-چرا پس؟
-هیچ کدامشان مناسب من نیست.
-پس چه مناسب شما است؟
لئو محل نگذاشت، زیرا فقط می توانست جواب پرتی بدهد. سالزمن بی آنکه منتظر جواب بماند، پرسید: آن دختری که درباره اش صحبت کردم یادتان هست آن معلمه دبیرستان؟
-همان زن سی و دو ساله؟
اما با شگفتی، چهره ی سالزمن به لبخندی روشن شد: بیست و نه ساله.
لئو نگاهی به او انداخت. از سی و دو تخفیف داده؟
سالزمن اعتراف کرد: من اشتباه کردم، امروز با دندانپزشک تماس گرفتم. خودش مرا به سر گاو صندوق اسنادش برد. شناسنامه را نشانم داد. اوت گذشته بیست و نه ساله شد. جشن تولدش را در کوهستان برگزار کردند. دفعه ی اولی که پدرش با من صحبت کرد، فراموش کردم سنش را یادداشت کنم و به شما گفتم سی و دو ساله، اما حالا یادم می آید که این سن مربوط به مشتری دیگری بوده. مربوط به یک خانم بیوه.
همان بیوه ای که درباره اش صحبت کردی؟ انگار گفتی که بیست و چهار ساله است؟
-نه، یکی دیگر. آیا من مقصرم که دنیا پر از زنان بیوه است؟
-نه، اما من علاقه چندانی به آنها ندارم. نه به خاطر بیوه بودن آنها، به معلمه های مدرسه علاقه ندارم.
سالزمن دست های چفت کرده اش را به سینه اش کشید و به سقف اتاق خیره شد و پارسایانه بانگ برآورد که ای بن عبری با اصل و نسب، من به کسی که به معلمه های دبیرستان علاقه ای ندارد، چه بگویم؟ آخر شما به چه چیزی علاقه دارید؟
لئو برافروخت اما جلو خودش را گرفت.
سالزمن ادامه داد اگر به این دختر معقولی که به چهار زبان خارجی صحبت می کند و شخصا ده هزار دلار پس انداز در بانک دارد، علاقه ندارید، پس به چه چیزی علاقه دارید؟ پدرش هم دوازده هزار دلار دیگر را ضمانت می کند. یک اتومبیل نو هم دارد، لباس های عالی، درباره ی هر موضوعی که بخواهید اظهار نظر می کند، برای شما خانه و بچه های درجه یکی درست می کند. ما در زندگی مان مگر تا چه حد به بهشت نزدیک می شویم؟
-اگر اینقدر عالی است که می گویی پس چرا ده سال پیش ازدواج نکرده؟
سالزمن به خنده ای ناهنجاری گفت؟ چرا؟ چرا؟ چونکه مشکل پسند است. به آن علت، او بهترین را می خواهد.
لئو ساکت بود و مشغول این که چگونه خودش را گیر انداخته است.اما سالزمن دیگر علاقه ی او را به لیلی اچ، برانگیخته بود و لئو دیگر داشت به طور جدی مسئله ی ملاقات او را در ذهن بررسی می کرد. وقتی دلال ازدواج متوجه شد که ذهن لئو با چه اشتیاقی سرگرم بررسی حقایقی است که او ارائه داده است، مطمئن شد که به زودی به توافق خواهند رسید.
قسمت دوم


 

 

 

 

Back Up Next

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید