|
آنژلا کاهن
اردیبهشت 1381
بت پرستان با کشتی در دریا سفر می کردند و کودکی یهودی در میان مسافر آن کشتی بود .
ناگهان طوفان عظیمی برخاست و بت پرستان هر یک بت خود را برداشتند و به آن دعا کردند
تا شاید از غرق شدن نجات پیدا کنند، اما این کار فایده ای نداشت . آنها وقتی
فهمیدند دعایشان بی نتیجه است به آن کودک یهودی گفتند: "فرزند برخیز و به درگاه
خدایت دعا کن ، شاید ما را نجات دهد، چون شنیده ام که هرگاه به درگاه او پناه
ببرید، به شما پاسخ خواهد داد و او قادر و تواناست". کودک بلافاصله به تفیلا (نماز)
ایستاد و از صمیم قلب از خداوند تقاضای نجات کرد . خداوند دعای او را اجابت کرد و
دریا آرام شد. هنگامی که به خشکی رسیدند همگی از کشتی پیاده شدند تا آنچه نیاز
داشتند تهیه کنند. آنها از کودک یهودی پرسیدند :"آیا تو قصد خرید نداری؟" او جواب
داد :"از من غریب درمانده چه توقعی دارید؟" آنها گفتند :"تو خودت را غریب و درمانده
می دانی؟ غریب و درمانده ما هستیم که اینجا ایستاده ایم اما خدایان (بت ها) ما در
سرزمین بابل هستند. هرکدام از ما در جایی خدایی داریم . اما هیچ کدام از آنها هیچ
فایده ای ندارند و کاری از آنها ساخته نیست. در صورتی که تو به هرکجا که بروی
خداوند نیز همراه تو است" . آن موقع کودک دریافت که ایمان و تفیلا (دعا) چه قدر با
ارزش هستند.
|