|
| ||||||||||
|
|
یونسكو – شماره 310
«زیر آفتاب تیره نژادپرستی ...» گفتگویی خیالی نوشته ادگار ریشمان
كانتی در سال 1935 اولین رمانش را با عنوان «برج بابل» به رشته تحریر درآورد. او در سال 1960 شاهكارش «مردم و قدرت» را به اتمام رسانید. این كتاب تصویری از دنیی نافرمانیها و قدرت و تنازع بقی تودهها را نمیش میدهد. كانتی در سال 1952 شهروند افتخاری انگلستان شد ب این حال در سال 1970 به زوریخ رفت و در سوئیس مستقر شد. الیاس كانتی در سال 1981 برنده جیزه نوبل شد و در سیزدهم اوت سال 1994 در سن 89 سالگی در زوریخ دار فانی را وداع گفت. این گفتگوی خیالی با او توسط ادگار ریشمان، نویسنده و روزنامه نگار، با استفاده از قطعاتی از آثار كانتی نوشته شده است.
* شما در 14 اوت 1994 ما را ترك كردید. كجا به دنیا آمدید؟ الیاس كانتی: من در اویل قرن 19 در روسچوك، واقع در كرانه بلغاری دانوب به دنیا آمدم. این شهر برای كودكی مانند من فوقالعاده جالب بود. همهجور آدم در این شهر زندگی میكرد و هر روز میشد كلمات هفت، هشت زبان را شنید. در آنجا، علاوه بر بلغاریها، تركها، یونانیها، آلبانیییها، ارمنیها، كولیها و رومانیییها نیز بودند كه از سوی دیگر دانوب میآمدند. من با پدر و مادر و دو برادرم در محله سفارادی، یهودیان اسپانییی، زندگی میكردیم و پدرم شغل پردرآمدی داشت.
* خطر جنگ خانواده شما را به مهاجرت به انگلستان وادار كرد. پدر شما در 1912 مرد یعنی وقتی كه شما در منچستر زندگی میكردید. ا.ك.: ضربه سختی بود و من به نحوی هرگز از تأثیر آن فارغ نشدم كسی كه خیلی زود با مرگ آشنا شود هرگز نمیتواند خود را از آن خلاص كند. این زخمی است كه به نوعی ریه تبدیل میشود كه آدم از طریق آن تنفس میكند.
* اما شما سعی كردید كه خاطره را به صورت نوعی مقابله با مرگ به كار بگیرید... ا.ك.: آدم بید با مردگان دیدار كند و آنان را در جی خود قرار دهد، وگرنه آنها با سرعت شگفتآوری از چنگش میگریزند. همین كه در مكان خاص خود به آنها بپیوندید، دوباره جان میگیرند. در یك آن همه چیزهیی را كه گمان میكردید دیگر فراموش كردهید به یاد میآورید، صدیشان را میشنوید، مویشان را نوازش میدهید و بازتاب خود را در روشنی نگاه خیره شان میبینید. زمانی هرگز از رنگ چشمشان باخبر نبودید و اكنون آن را بیدرنگ تشخیص میدهید. شید همه چیز آنها پررنگتر از زمان زندگیشان باشد، شید مردگان در رستاخیزی كه یكی از بازماندگانشان به آنان ارزانی میدارند شكفتن را انتظار میكشند.
* بعد شما از انگلستان رفتید.... ا.ك.: در 1913 با مادرم به وین رفتم، سپس به زوریخ و در پیان جنگ بزرگ به فرانكفورت رفتیم. در این شهر دیپلم گرفتم. پس از انگلیسی، آلمانی را یاد گرفتم كه به دومین زبان مادریم تبدیل شد و به همین زبان نوشتم. به وین برگشتم تا شیمی بخوانم. از شور و شوق روشنفكرانه پیتخت پیشین امپراتوری اتریش – هنگری بسیار هیجانزده شدم. در 1924 در همین شهر با وِتسا تاوبنر كالدرون آشنا شدم، كه ده سال بعد همسرم شد. در 1928 برای نخستین بار به برلین رفتم كه زندگی فرهنگی و هنری آن به گرمی وین بود. وقتی جنونی كه بعدا همه جا را گرفت بر قلب اروپا چنگ انداخت، احساس كردم لازم است این مطلب را بهتر درك كنم. هنگامی كه در برلین كتابها را میسوزاندند، رمان استعاری خود را مینوشتم
* اما در آن زمان نابردباری بیداد میكرد. یكهتازی اقتدارگریی آغاز شده بود. این فضا در نوشته هی شما بازتاب یافته است. ا.ك.: نخستین نمیشنامه ام، عروسی، كه در 1932 نوشتم. از جیی اقتباس نشده، بلكه روی پی خود یستاده است. شیوهی كه اشخاص نمیشنامه افكار خود را بیان میكنند انواع آشفتگیها را بروز میدهد و هیچیك از آنها نمیفهمد كه دیگران چه میخواهند بگویند، نبود ارتباط كامل است. كمدی خودبینی در 1934، در زیر آفتاب تیره فاجعهی كه در آلمان آغاز شده بود، نوشه شد. در پیان ژانویه، هیتلر به قدرت رسید. از این پس هر رویدادی بار اضطراب به همراه دارد. از 1925 شروع كردم كه معنی مفهوم توده و چگونگی عملكرد آن را دریابم و بعد به این موضوع پرداختم كه قدرت چگونه از توده ناشی میشود. وقتی جنونی كه بعدا همه جا را گرفت بر قلب اروپا چنگ انداخت، احساس كردم لازم است این مطلب را بهتر درك كنم. هنگامی كه در برلین كتابها را میسوزاندند، رمان استعاری خود را مینوشتم كه عنوان اولیهاش «كانت آتش میگیرد» بود و بعداً «كورشدگی» نام گرفت. در این رمان سعی كردم لفاظی خودشیفته قدرتمندانی را افشا كنم كه قادر به پیشبینی دهشتی كه به زودی آنها را به نابودی میكشد یا به تبعید وادارشان میكند نیستند. ناشران اتریشی این كتاب را رد كردند و ترجمه آن به زبان چك نخستین شكل انتشار آن بود. پس از جنگ این كتاب با عنوان «آتش سوزان» به انگلیسی منتشر شد.
* سپس نوبت به اثر مهم شما تودهها و قدرت رسید، كتاب كه مطالعه آن برای هر كسی كه بخواهد قرن بیستم را درك كنند، ضروری است. ا.ك.: این كتاب حاصل پژوهشی بود كه از نوجوانی آغاز كرده بودم و با ظهور نازیسم آن را با عمق بیشتری دنبال كردم. من ب این امید كه بتوانم آن را از میان بردارم بر خطرات جنگ تأكید كردم. پس از مرگ مادرم در 1937، كه مرا به كلی از پا درآورد، به وین برگشتم. یك سال بعد شاهد ورود قوی هیتلر به شهر بودم. چند ماهی در وین ماندم تا از نزدیك دهشت را مشاهده كنم و چگونگی عملكرد توده جمعیت را بهتر درك كنم. احساسات انسان نسبت به افزیش شمار خود همواره شدید و نیرومند بوده است. تعداد بیشمار جمعیت گلههیی كه به تعقیب و شكارشان میپرداخت با احساسشان در مورد شمار خود درمیآمیخت و آرزوی افزیش جمعیت را در آنان برمیانگیخت. آنه این احساس را در هیجان جمعی خاصی بروز میدادند كه من آن را جمع موزون یا تپنده مینامم. وقتی مسأله شروع جنگ، بروز آن و بیدار شدن روح جنگطلبی مطرح است، فقط جمله نخست علناً پذیرفته میشود. حتی اگر در واقع تجاوزگر باشد. هر یك از طرفین همیشه سعی بر اثبات این امر دارد كه در معرض تهدید قرار گرفته است هیجان آنان همچنان اوج میگیرد و به مرز جنون میرسد ت این كه همه به یك كار مشغول میشوند. همه دستهیشان را جلو و عقب میبرند و سرشان را تكان میدهند. در پیان، چنان است كه گویی یك موجود واحد در حال رقص است، موجودی با پنجاه سر و یك صد دست و یك صد پا، كه همه به نحوی یكسان و به منظوری یكسان حركت میكنند. هنگامی كه هیجانشان به اوج خود میرسد، این مردم واقعاً احساس یكسانی دارند و هیچ چیز جز خستگی و از پاافتادگی جسمی نمیتواند آنان را متوقف سازد. این واقعیت كه جنگ میتواند بسیار طولانی باشد و بعد از پیان نیز ممكن است ادامه یابد، از این اشتیاق عمیق جمع به از هم نپاشیدن، به جمع ماندن، برمیخیزد. این احساس گاهی چنان قوی است كه مردم ترجیح میدهند با چشمان باز جان ببازند ت این كه به شكست خود اعتراف كنند و شاهد از همپاشیدگی جمع خود باشند.
* چه چیز این انسجام غریب را یكباره میآفریند؟ ا.ك.: این پدیده به اندازهی مرموز است كه بید با اندكی احتیاط به آن نزدیك شد. مردم به این نتیجه میرسند كه در معرض نابودی جسمی قرار دارند و این امر را به همگان اعلام میكنند. آنها میگویند «ممكن است كشته شوم» و در نهان میافزیند «زیرا خود من میخواهم این یا آن را بكشم». تأكید جمله بر نیمه دوم آن است. پس جمله در واقع این است: «میخواهم این یا آن را بكشم، بنابرین ممكن است خودم كشته شوم». اما وقتی مسأله شروع جنگ، بروز آن و بیدار شدن روح جنگطلبی مطرح است، فقط جمله نخست علناً پذیرفته میشود. حتی اگر در واقع تجاوزگر باشد. هر یك از طرفین همیشه سعی بر اثبات این امر دارد كه در معرض تهدید قرار گرفته است.
* در این رویارویی مرگبار نقش غریزه بقی فردی چه میشود؟ ا.ك.: مرگ، كه هر آن هر فرد را تهدید میكند، بید به عنوان حكمی جمعی اعلام شود تا مردم فعالانه با آن همراهی كنند. زمانهی مرگ اعلام شده وجود دارد، كه طی آن كل گروه معینی كه آگاهانه انتخاب شدهاند به مرگ محكوم میشوند. مانند «مرگ بر فرانسویان» یا «مرگ بر انگلیسیها». استقبال پر شور و شوق مردم از این گونه اعلام مرگ، در ترس فرد از مرگ شخص خود ریشه دارد. مرگی كه هزاران نفر را دربرمیگیرد كاملا متفاوت است. بدترین بلیی كه در جنگ بر سر انسان میید جان دادن در كنار یكدیگر است، و این چیزی است كه آنان را از مرگ فردی، كه بیش از هر چیز دیگر از آن بیم دارند، معاف میكند.
* در این ماجرا زور چه نقشی دارد؟ شما بین «زور» و «قدرت» فرق قائل میشوید؟ ا.ك.: واژه «زور» چیزی نزدیك و بیواسطه را القا میكند، چیزی كه بیش از قدرت اجبارآمیز است. وقتی زور برای اعمال خود فرصت قائل میشود به قدرت تبدیل میگردد. فرق بین زور و قدرت را میتوان با رابطه بین موش و گربه به سادگی روشن كرد. گربه برای گرفتن موش زور به كار میبرد، اما وقتی با شكار خود بازی میكند عامل دیگری پا به میدان میگذارد. گربه موش را رها میكند، میگذارد كمی این طرف و آن طرف بدود، و طی این مدت موش در معرض هیچ زوری قرار ندارد. اما هنوز در زیر قدرت گربه است و دوباره ممكن است در چنگش گرفتار شود. فضیی كه گربه بر آن تسلط دارد. لحظات امیدی كه به موش میدهد، در عین حال كه همچنان و در تمام لحظات اوضاع را زیر نظر دارد و هیچ لحظهی توجه و قصدش ر برای كشتن موش از دست نمیدهد، همه ینها را میتوان روح واقعی قدرت، یا به عبارت سادهتر، خود قدرت خواند. بنابرین ذات قدرت، در مقیسه با زور، نوعی بسط زمان و مكان است.
* مذهب چه نقشی دارد؟ ا.ك.: فرق بین زور و قدرت را در قلمرو كاملاً متفاوت دیگری نیز میتوان دید. تمام كسانی كه به خدا اعتقاد دارند، معتقدند كه پیوسته در سیه قدرت او هستند، ام برای عدهی از آنان این كافی نیست. آنها منتظر دخالت آشكار یا اعمال زور مستقیم الهی هستند، به نحوی كه بتوانند تشخیص دهند و یا احساس كنند. آنها در انتظار اوامر خداوند به سر میبرند، برای آنها «او» ویژگیهی یك فرمانروا را دارد. اراده فعال او و اطاعت فعال و آشكار آنها به هستة اصلی مذهبشان مبدل میشود. این گونه مؤمنان پیوسته آرزومند اعمال زور خداوندند. تنها قدرت او آنان را راضی نمیكند، زیر این قدرت در دوردست است و برای تأمل و ابتكار شخصی بیش از اندازه جا قیل میشود. حالت انتظار مداوم كه آنان همیشه خود را تسلیم آن كردهاند، بر آنان عمیقاً اثر میگذارد و بر نحوه نگرششان نسبت به دیگران تأثیر چشمگیری دارد. این روحیه نوعی مؤمن نظامیوار پدید میآورد كه بریش پیكار صمیمانهترین جلوه زندگی است.
* گویا ادبیات مذهبی بریتان پر اهمیت است. ا.ك.: همانطور كه مردم هر روز نماز میخوانند، من در امر مقدس غوطهور شدم تا در آن برای شرارتهیی كه بشر از آن رنج میبرد توضیحی بیابم. مطمئن نبودم كه بتوانم از گفتارها و رسالات اهل الهیات چیزی بیاموزم، اما میخواستم از همه گفتههیشان اطلاع داشته باشم. میدانستم كه میشد آنها را رد كرد اما میخواستم آنها را جزئی از خود كنم. همیشه بر آن بودهام كه پافشاری بر این كه همه به یك نحو بیندیشند، از خواستهی یك عقیده واحد اطاعت كنند و از دیدگاه واحدی به جهان بنگرند جنونآمیز است. مثل این است كه هر كسی بید شهری را كه در آن زندگی میكند به تنهیی بسازد. به همین دلیل است كه وظیفه خود دانستم كه به همه این حقیق نزدیك شوم، آنها را در ذهنم زنده نگهدارم و در موردشان تأمل كنم. دلیل زندگی من اساساً همین بود.
|
|
|