|
| ||||||||||
|
|
بهناز وفامنصوری
هنگام خواندن كتاب تورات (تنخ) مشكل میتوان باور كرد كه با زنانی نظیر سارا، ریوقا، راحِل و دِبُورا مواجه هستیم كه با ما فاصلة زمانی سه یا چهار هزار سال دارند ولی صفات بشری آنها چنان است كه انگار امروز در بین ما هستند. تورات معیارهی بسیار والیی در تقوا چه برای مردان چه برای زنان دارد ولی در عین این كه از خوبی تجلیل میكند، ضعفها و كاستیهی افراد را حتی در بالاترین مقام گوشزد میكند، بدینسان است كه اغلب شخصیتهی آن هیچگاه در یك موضع مطلقا «نیك» قرار نمیگیرند. در چنین بررسیی غیر ممكن است كه بتوان شخصیت تمامی زنان تورات را در مقالات كوتاه این نشریه تجزیه و تحلیل كرد و تنها میتوان به آنهیی اشاره كرد كه كمابیش اثر و یادگاری مهم از خود در تاریخ ملت یهود باقی گذارند.
ابتدا لازم است تا حدی با محیط اجتماعی زمان تورات آشنا شویم. مقصود ما از دوران تورات دوره ی است كه تقریباً از زمان حضرت ابراهیم یعنی دوهزار سال قبل از میلاد شروع و تا زمان عِزْرا یعنی قرن پنجم میلادی به طول میانجامد. در این دوران طیفه متشكل از چند خانواده بود كه مرد در رأس آن قرار میگرفت و افراد خانواده تحت حمیت او بودند. بیشتر پسران بعد از ازدواج در خانواده خود باقی میماندند و بزرگترین آنها و پس از فوت پدر جانشین او میشد. زن در چنین خانوادهی مسئولیتی و سنگین داشت زیرا كار عمدة نگهداری از خانه و كارهیی نظیر خوشهچینی، آسیاب كردن، ریسیدن پشم و كتان، رنگ كردن، ادارة امور عروسان و دختران و... تماماً به عهدة او بود.
با وجودی كه زن تحت انقیاد شوهر بود از بالاترین درجة احترام برخوردار بود و اگر شوهر به زن جسارتی میكرد یا او را كتك میزد بید مجازات میشد. هر چند تورات و تلمود نقاط ضعفی برای زنان برشمردهاند ولی عبارات تمجیدآمیز فراوانی را نیز ذكر كردهاند: «زن با تقوا تاجی بر سر شوهرش است» یا «زن دلیر ارزشش بیش از یاقوت است» زن در تورات بسیار مورد ستیش است و حقوق زیادی نسبت به موقعیت زمانی قدیم به او عطا شده كه بسیاری از موارد مساوی با حقوق مردان است، حتی تا جیی كه بعضی از زنان به مقام رهبری، پیامبری و قضاوت نیز رسیده اند.
* * * * 1- سارا: مادر ملت ها سارا همسر اَوراهام (حضرت ابراهیم ع)، دختر «حاران» برادر ابراهیم و خواهر «لُوط» بود. نام اولیة او سارَی به معنی شاهزاده بود كه تورات نام دیگر او را «ییسكا» خوانده است. این نام نیز به جهت روح قدسی و درجه نبوت او به وی اطلاق گشته است. مطالعه زندگی سارا در تورات، نشان میدهد كه وی زنی زیبا، فداكار، باشخصیت قوی و كاملا آگاه به ارزش:هی خویش بوده است. ابراهیم به عنوان پدر توحید، سفرها و مهاجرتهی بسیار كرد و سارا با فداكاری بسیار، همسر خود را (حتی در سنین كهولت و بالی 70 سالگی) در تمام این مسافرتهی تبلیغی همراهی میكرد. در دنیی حدود 4000 سال پیش، در حالی كه كمتر اثری از تمدن و فرهنگ در میان اقوام به چشم میخورد، ابراهیم و سارا بارها میان سرزمینهی كنعان، حاران، مصر و نقاط دیگر در حال حركت بودند. سارا به خاطر صورت زیبی خود، دو بار در سفر به مصر و «نِگِوْ» برای پرهیز از خطر - و بیشتر به خاطر نجات جان ابراهیم - خود را «خواهر» ابراهیم معرفی كرد و سختی برخورد حاكمان سرزمینهی بیگانه را به جان خرید. سارا، در یمان و اعتقاد به وحدانیت و ترویج یكتاپرستی نیز پا به پی همسر خویش حركت میكرد. در تفاسیر تورات آمده است كه ابراهیم به تربیت و تعلیم مردان مشغول بود و سارا نیز همزمان، زنان را به پرستش خالق جهان دعوت میكرد. درجه نبوت سارا گاه بر ابراهیم نیز فزونی مییافت، همان گونه كه در یهی از تورات آمده است كه خد.اوند به ابراهیم - به خاطر اختلافنظر با سارا - چنین میفرمید: «آنچه را كه سارا به تو میگوید، بپذیر و به او گوش فرا بده (برشیت 12: 21)» ابراهیم آزمیشهی بسیاری را با موفقیت از سرگذراند و در حین ارتقاء درجه معنوی و در آستانه دریافت فرمان «میلا» (ختنه) از سوی خد.اوند، نام او از «اَوْرام» به «اِوْراهام» و همزمان نیز نام همسرش از «سارَی» به «سارا» تغییر نمود. در زبان عبری، این تغییرات با اضافه شدن حرف ه كه یكی از حروف نام اعظم خد.اوند است به نام آنها صورت گرفت كه نشانه توجه خاص خد.اوند به آن دو میباشد. شید مهمترین واقعة زندگی سارا را بتوان قضیة صاحب فرزند شدن او دانست. سارا تا سنین پیری عقیم و نازا بود و خود او هیچگاه شكوه و سخنی در این باره به زبان نیاورد، اما همه چیز از وعده خد.اوند به ابراهیم شروع شد. خد.اوند به ابراهیم فرمود: « من از تو ملت بزرگی بوجود خواهم آورد و تو را بركت خواهم نمود، نام تو را بزرگ خواهم كرد .... كسانی را كه تو را بركت كنند بركت خواهم كرد و آنهیی را كه تو را لعنت كنند، ملعون خواهم داشت، و از تو تمام اقوام روی زمین را بركت خواهم نمود». (3-1 :12) ام این امر چگونه تحقق مییافت اگر سار برای اوراهام (ابراهیم) فرزندی به دنیا نمی آورد؟ عشق سارا به اوراهام و اعتقادش به ینكه وعدة خد.اوند به وقوع خواهد پیوست تا اندازهی بود كه هاجر، كنیز خود را، به همسری ابراهیم درآورد. او حاضر بود هر فرزند ذكوری را كه از این پیوند حاصل شود مانند فرزند خود بداند، و این كار او آن زمان امری متداول بوده است. ابراهیم پیشنهاد سارا را پذیرفت زیرا راه دیگری برای تحقق یافتن وعدة خد.اوند نمیدید. در سن 86 سالگی ابراهیم پسری به دنیا آورد كه نام او را ییشمائل (اسمعیل) به معنی «خد.اوند شنید» گذاشتند. موقعیت قانونی هاجر و اسماعیل طبق قوانین بین النهرین چنین بود: هاجر كنیز سارا باقی ماند و اسماعیل وارث قانونی (شرعی) او محسوب میشد. زمانی كه ابراهیم 99 ساله بود، خد.اوند به او ظاهر شد و فرمود: «... من از سارا به تو پسری خواهم داد.... و سارا مادر ملتها خواهد بود... و عهد خود را با اسحق، پسر سارا، كه وی تا سال ینده بریت به دنیا خواهد آورد برقرار خواهم نمود.» (21،19،16 :17) تعجب و هیجان مادری سارا را بر آن داشت كه بگوید: «خد.اوند برای من وسیله شادی فراهم آورده است ...» او دوباره جوان شد. سرانجام ییصحاق (حضرت اسحق) به دنیا آمد، در حالی كه ابراهیم صد ساله بود و سارا نود سال داشت. سارا به مناسبت از شیر گرفتن اسحق، جشنی بسیار باشكوه برپاداشت و بسیاری از بزرگان زمان را در آن جشن دعوت نمود. خوشحالی سارا و ابراهیم اندازه ی نداشت تا آن كه پس از چندین سال آخرین آزمیش ا.لهی به ابراهیم ابلاغ شد: روزی، ابراهیم به سارا اطلاع داد كه با اسحق راهی سرزمین موریا هستند تا در آنجا قربانی كنند، اما از اطلاع دادن دستور خد.اوند كه از او خواسته بود تنها فرزند محبوبش را قربانی كند خودداری نمود.
«و ابراهیم صبح زود برخاست و اسحق، پسرش، و چوب برای قربانی سوختنی را با خود برداشت و... راه سه روزه پیمود ... ابراهیم آن مكان را دید ... و به مردان جوانی كه همراهش بودند گفت: همین جا بمانید، من و پسرم به آنجا میرویم تا خد.ا را پرستش نمائیم ... اسحق به پدرش گفت: ینك چوب و آتش آماده است اما برة قربانی كجاست؟ ابراهیم جواب داد: خد.اوند خودش بره را فراهم میكند ... سپس ابراهیم مذبحی ساخت و چوبها را بر روی آن قرار داد و اسحق پسرش را بست و روی مذبح گذاشت و ابراهیم كارد را برداشت تا پسرش را ذبح كند ...». از سوی دیگر سار این اخبار وحشتناك را شنید، اما از پیان خوش آن اطلاع نیافت، كه به موجب آن «... فرشتة خد.اوند ابراهیم را فرا خواند .... دستت را بر پسرت بلند مكن، حال دانستم كه از خد.اوند میترسی، دیدم كه از تنها پسرت به خاطر من خودداری نكردی، ابراهیم چشمانش را بلند كرد و قوچی را دید كه شاخهیش به درخت گیر كرده بود - ابراهیم آن قوچ را گرفت و به جی پسرش به درگاه خد.اوند قربانی كرد.» (13-11:22) سارا از فكر ینكه پسر دلبندش با بی رحمی به دست پدرش به قتل رسیده است هیچ امیدی برای ادامة زندگی نداشت. تورات تنها میگوید كه مادر ملتها در سن 127 سالگی فوت كرد. نمیدانیم كه یا سارا مطلع شد كه اسحق هنوز زنده است یا خیر. فقط میتوانیم حدس بزنیم و تورات تنها میگوید: «ابراهیم برای سوگواری كردن برای سارا آمد و بریش گریه كرد». - (طبق تفسیر راشی) او ندانست كه اسحق زنده است و قبل از بازگشت مسرورانة ابراهیم و اسحق از كوه موریا، جیی كه خد.اوند باز هم عهدش را تكرار نمود، وفات یافت. عشق ابراهیم به سارا عمیقتر از آن بود كه او را در یك گور معمولی دفن كند. بنابرین با «عِفرونِ حیتی»، وارد معامله شد و غار مخپلا را در حبرون به بهی 400 شِكِل نقره (سكه ریج) -گزافترین قیمت آن زمان برای یك قطعه زمین - خریداری كرد و در آنجا یك مقبرة خانوادگی ساخت. آن غار ، محلی بود كه آدم و حوا آرمیده بودند. وی در آنجا سارا را با عشق فراوان به آرامگاه ابدی سپرد و خود نیز بعد از وفات در آنجا دفن شد. همانطور كه بعدها اسحق و یعقوب و دو مادر دیگر قوم «ریوقا» و «لئا» در آنجا به خاك سپرده شدند.
2- ریوْقا : زن مصمم پس از درگذشت سارا، ابراهیم (اوراهام) متوجه مسئولیت خود در انتخاب همسری مناسب برای اسحق میشود. او میل نبود كه عروسش از اهالی كنعان آن زمان باشد كه عادات و خصیلی ناپسند داشتند، در حالی كه همسر یندة اسحق میبیست عنوان دومین مادر نسل توحیدی ابراهیم را داشته باشد. پس بید همسر ینده از سرزمینی دیگر- سرزمین پدری او، حاران - انتخاب شود. اما كهولت سن ابراهیم و رسالت او در هدیت مردم كنعان مانع از این سفر بود. پس او پیشكار خود - اِلیعزِر- را مأمور سفر به حاران و انتخاب دختری شیسته نمود. ماجری سفر الیعزر و خواستگاری به نیابت از ابراهیم و اسحق از مفصلترین داستانهی تورات است كه نشانگر اهمیت این موضوع اجتماعی دارد، به طوری كه احكام بسیار مهم ا.لهی در یاتی بسیار كوتاه بیان شدهاند اما حساسیت و دقتنظر ابراهیم در انتخاب همسری برای فرزندش با گفتاری تفصیلی و با ذكر جزئیات آمده است، ابراهیم پیشكارش ر برای این مأموریت سوگند میدهد، تمام داریی خود را در سندی ثبت كرده و به دست او میسپارد و برای موفقیت الیعزر در این راه، به درگاه پروردگار دعا میكند. الیعزر نیز برای یافتن همسر مناسب برای فرزند آقیش، نزد خد.اوند نذر میكند و شریط سخت اخلاقی ر برای دختر موردنظر، ذكر میكند: «خد.یا... ینك من كنار چاه آب مییستم و دختران شهر برای آبكشیدن مییند. آن دختری كه به او بگویم ... به من آب بده و او به من بگوید هم خودت بنوش و هم شترهیت را آب خواهم داد، او همانی است كه برای بندهات، اسحق انتخاب كردهی ...» علیرغم این شرط كه بسیار سخت و عجیب و در عین حال ملاك مناسبی برای اخلاق آن دختر است، بلافاصله پس از ادی نذر، ریوقا نوة برادر اوراهام، برای كشیدن آب خارج میشود و همین وقیع صورت میگیرد و الیعزر با سپاس به درگاه خد.اوند به خواستگاری او رفته و همسر اسحق را نزد او به كنعان میآورد. به شهادت تورات، اسحق تنها پس از وصلت با ریوقا و مشاهدة صفات پسندیدة او، اندوه ازدست دادن مادرش - سارا - را فراموش میكند. اسحق و ریوقا به یكدیگر عشق میورزند، اما ریوقا پس از گذشت 20 سال از ازدواج - همانند سارا- بدون بچه مانده، سرانجام دعاهی او و اسحق مستجاب میشود و ریوقا دو پسر دو قلو - و بیشباهت به یكدیگر - را به دنیا میآورد. پسر ارشد را «عِساوْ» نام مینهند از آن جهت كه سرخفام و پرمو بود و پسر دوم را به دلیل آن كه پاشنه پی برادر را هنگام تولد در دست داشت «یعْقُوو - یعقوب» مینامند. عساو مردی شكارچی و صحریی و بیاعتنا به تعالیم و میراث توحیدی پدر بود و یعقوب، مردی آرام، اهل علم و علاقمند به محیط خانواده و به قول تورات «چادرنشین». اسحق، مردانگی عساو را میستود و ریوقا به یعقوب آرام، دلبستگی داشت. البته ریوقا به عنوان یك مادر به هر دو پسرش علاقمند بود و دربارة سرنوشت آنها میاندیشید، اما از سوی دیگر زنی واقعبین بود و همانند سارا، به ترویج و انتقال میراث توحیدی ابراهیم و اسحق به نسلهی ینده فكر میكرد. او میدانست كه سپردن این میراث عظیم به دست پسر ارشد - عساوْ - كه مردی خشن، سركش و كاملا دور از مسئولیتپذیری مذهبی بود خطرناك است. لذا ریوقا تصمیم گرفت كه خودش، سررشته امور را دردست گیرد. روزی كه اسحق سالخورده شده و بینیی چشمانش بسیار ضعیف گشته بود و تصمیم داشت فرزند ارشد خود را بركت نمید - ریوْقا تصمیم به جیگزینی یعقوب به جی عساو گرفت. هرچند كه یعقوب از این امر واهمه داشت، اما مادرش زنی مصمم و دوراندیش بود و هرگز دچار تردید نشد. او فقط به انتقال صحیح میراث توحیدی میاندیشید و سرانجام در این راه موفق شد؛ هرچند كه پس از این واقعه بین دو برادر جدیی افتاد. اسحق، یعقوب را در ابتدا نشناخت و او را بركت نمود و پس از ورود عساو، با وجود این امر، به آنچه كه اتفاق افتاده بود، رضیت داد. «... پس او كه بود كه صید (غذیی) را تهیه كرد و نزد من آورد و خوردم و قبل از آمدن تو، او را بركت كردم، البته او همچنان بركت شده باشد». اسحق، عساو را نیز بركت نمود، هرچند كه یعقوب، بركت اولیه را به عنوان پسر ارشد از آن خود ساخت. عساو كینه یعقوب را به دل گرفت و یعقوب به توصیه مادرش، به امید ادامه راه پدرانش، برای انتخاب همسر - مادران بعدی جامعه یهود - سرزمین خود را ترك گفت. ریوقا در تنهیی درگذشت و هرگز یعقوب پسر دلبندش را دوباره ندید. تورات از این كه چه كسی او را به خاك سپرد سخنی به میان نمیآورد، گر چه او نیز در غار مَحْپِلا، در كنار حوا و سارا آرمید.
3- لئا - راحل: مادران 12 اسباط بنی اسرائیل حضرت یعقوب پس از دریافت بركت از پدرش (حضرت اسحق)، به سرزمین « پَدَن- ارام » نزد دیی خود « لاوان » رفت. او به هنگام پرس و جو از اهالی محل دربارة لاوان، با «راحل» دختر دیی خود روبرو شد كه برای آب دادن به گوسفندان به كنار چاه آب آمد. یعقوب به راحل دربارة نسبت خویشاوندی با پدرش صحبت كرد و راحل موضوع را به لاوان اطلاع داد. لاوان، یعقوب را نزد خود اسكان داد و پس از یك ماه، وقتی كه وضعیت زندگی و كار یندة او را جویا شد، یعقوب از لاوان درخواست كرد كه در ازی هفت سال كار، دختر كوچك او یعنی راحل را به همسری بگیرد و لاوان ب این امر موافقت كرد. پس از گذشت هفت سال كار كه یعقوب به عشق راحل سپری كرد، لاوان برخلاف وعدة خود، «لئا» - خواهر بزرگتر راحل - را به یعقوب داد، به این بهانه كه رسم محلی چنین یجاب كرده است و اگر یعقوب خواهان رحل است، هفت سال یگر نیز برای او كار كند. «یعقوب، راحل را دوست میداشت» و به همین خاطر حاضر شد كه هفت سال دیگر تلاش كند. راحل از عشق یعقوب برخوردار بود، اما صاحب فرزندی از او نمیشد. این درحالی بود كه لئا از عشق شوهر كم بهره بود، اما با آوردن چهار فرزند پسر از این كه توانسته بود توجه یعقوب را به خود معطوف نمید. خوشحال بود. این احساس او از معانی نامهیی كه بر چهار فرزندش نهاد، مشهود است، «رِئووِن» : «خد.اوند بیچارگی مرا دید و اكنون شوهرم مرا دوست خواهد داشت». «شیمعُون»: «خد.اوند دید كه من نامحبوبم و این (پسر) را به من داد». «لِوی» : «حال كه سه پسر زییدهام، شوهرم به سوی من خواهد آمد». «یهودا» : « این بار خد.ی را شكر میگویم». راحل با مشاهده این وضعیت، بیصبری میكرد تا آنجا كه به یعقوب گفت: «به من پسری بده و گرنه من مرده محسوب میشوم» و یعقوب نسبت به او برافروخته شد: «مگر من جی خد.ا هستم!» بنابرین راحل به شیوة سارا- همسر حضرت ابراهیم- متوسل شد. او كنیزش - «بیلها» - ر برای همسری به یعقوب داد تا پسر بیلها بهنام پسر راحل شناخته شود. بیلها پسری آورد و راحل او را «دان» نام نهاد : «خد.اوند مرا دادرسی كرد و صدی مرا شنید». بیلها پسر دیگری آورد و راحل او را «نَفْتالی» نامید، به این معنا كه توانسته بود با خواهرش رقابت كند. لئا نیز كنیز خود «ا» را به همسری یعقوب درآورد و اولین پسر زیلپا را «گاد» نامید زیرا كه «خوشبختی آمد». دومین پسر زیلپا، «آشِر» نام گرفت كه «دختران مرا خوشبخت خواهند خواند». لئا پس از آن، دو پسر دیگر آورد به نامهی «ییساخار» (خد.اوند به من مزد داد) و «زِوولون» (خد.اوند به من هدیة خوبی بخشید). او همچنین صاحب دختری به نام «دینا» شد. سرانجام راحل نیز باردار شد و «یوسف» را آورد به این معنا كه خد.اوند پسر دیگری نیز به او بدهد. با نگاهی به نامگذاری فرزندان، آشكار میشود كه این مادران، وری رقابتهی ظاهری برای جلب توجه یعقوب، بینشی خاص به هدیت امور زندگی توسط خالق جهان داشتهاند و امری ظاهرا طبیعی و عادی مانند بچهدار شدن را حاصل مشیت او دانسته و در تمام نامگذاریها، به نوعی نام و خواست ا.لهی را لحاظ كردهاند. میتوان از این جنبه به ظاهر ساده، به محیط خانوادگی حضرت یعقوب و نقش مادران در تربیت نسل بعدی پی برد و علت شكلگیری هستة اولیة اسباط بنیاسرائیل را در این خاندان به روشنی ملاحظه كرد. اكنون، خانوادة یعقوب كامل شده بود و او پس از 20 سال كار و تلاش نزد لاوان - كه به علت ناسازگاری و عهدشكنیهی متعدد لاوان بسیار سخت، قصد بازگشت به خانه پدری خود را داشت. او برای بازگشت، موضوع را با همسران خود درمیان میگذارد و با آنها مشورت میكند، برگشت او به سرزمین پدری، به نوعی دستور خد.اوند نیز محسوب میشود كه از طریق فرشتهی به او اطلاع داده شده است. ب این حال، او موضوع را با همسران خود درمیان میگذارد و از آنها نظر میخواهد و پاسخ میشنود «اكنون هر چه خد.اوند به تو گفته است انجام بده». تصور این كه در دوران 3500 قبل از بحثهی مدرن امروزی، مردی برای مهاجرت از زنان خود نظرخواهی كند كمی عجیب به نظر میرسد. اما یعقوب كه قرار است پدر خاندان بنیاسرائیل باشد، الگویی صحیح برای یندگان خود به جی میگذارد. راحل و لئا نیز كه جزء مادران این قوم هستند، به دور از رقابتهی ظاهری، با هم دربارة یندة خاندان خود، همفكر و موافق هستند و به یعقوب یاری میرسانند تا دور از چشم لاوان - كه حاضر به رها كردن او پس از سالها رنج و تلاش نبود - به سرزمین پدری و نزد حضرت اسحق رهسپار شود. لاوان پس از چند روز خود را به آنها رساند و علیرغم اعتراضات اولیه و گفتگو با یعقوب سرانجام با یعقوب پیمان صلح و دوستی میبندد. یعقوب و خانوادهاش به راه خود ادامه دادند اما با نزدیك شدن به سرزمین عِساو - برادرش، یعقوب كه از خشم دیرینه برادر واهمه داشت، با تدابیری خود ر برای رویارویی احتمالا خطرناك با او آماده ساخت، اما فرشته خد.اوند به او آشكار شده و نام «اسرائیل» را بر او نهاد و پس از آن «عساو» را نیز به شكل دوستانهی پشت سر گذارد. «راحل» در راه وضع حمل كرد و در آستانه به دنیا آمدن فرزند، دانست كه صاحب پسری دیگر شده است و او را «بِن اُونی» نام نهاد، هر چند كه یعقوب نام او را «بنیامین» خواند. راحل قبل از تولد بنیامین رحلت نمود و در میان راه دفن شد. یعقوب سنگ مقبرهی برای او ساخت و بعدها با اندوه از درگذشت راحل و تدفین او در میان راه، یاد كرد. مقبرة راحل تا به امروز در سرزمین مقدس به جی مانده است و قدیمیترین یادبودی است از زنی كه تورات او را نام برده است. حدود 1000 سال بعد، یرمیی نبی، ویرانی اورشلیم را ندا داد و فریاد زد صدی راحل را میشنود كه در راه به خاطر فرزندان بیپناهش (به اسارت رفتن بنیاسرائیل) در مقبرهاش در «بتلحم» مویه میكند : «راحل برای فرزندانش میگرید و تسلی نمیپذیرد» . تورات دربارة سرنوشت لئا، صریحا سخنی به میان نمیآورد، مطمئنا یعقوب پس از ازدست دادن راحل، برای تسلی خاطر به لئا بیشتر توجه داشت. آخرین اشاره به لئا، هنگام سفارش یعقوب به فرزندانش برای دفن او در غار «مَخپِلا» كه توسط ابراهیم خریداری شد، ذكر شده است : «مرا نزد پدرانم ..... در آن غاری به خاك بسپارید كه ..... ابراهیم و سارا ..... اسحق و ریوقا را دفن كردند و من لئا را در آنجا به خاك سپردم .....» . حضرت یوسف فرزند راحل، چنان شیستگی از خود نشان داد كه برخلاف سیر برادران، دو سبط از او پدید آمدند. از فرزندان لئا، حضرت موسی و هارون؛ و كاهنان معبد مقدس از سبط لِوی و خاندان پادشاهان بنیاسرائیل از نسل یهودا ظهور یافتند. حضرات داوود و سلیمان و مصلح آخر زمان به زعم یهود (ماشیح) نیز از نسل یهودا میباشند.
4- دوورا - یائل فصلهی 4 و 5 كتاب داوران- شوفطیم- از مجموعه تنخ (عهد عتیق)، به شرح رشادتهی دو زن در تاریخ یهود اختصاص یافته است. حدود .3100 سال پیش، در دورانی كه مردم بنی اسرییل 20 سال تحت سلطه حاكم ظالم كنعانی به نام «یاوین» بودند و از سردار لشكرش، «سیسرا» با در اختیار داشتن 900 ارابه آهنین، در خوف و واهمه به سر میبردند، خد.اوند این بار نجات آنها را توسط دو زن ظاهر كرد. دبورا و یاعل. دبورا، زنی پرهیزگار بود كه داری درجه نبوت بود و به عنوان قاضی و رهبر یهودیان آن دوره، به ادارة امور جامعه میپرداخت و مردم از سراسر سرزمین مقدس برای راهنمیی و مشورت گرفتن نزد او میآمدند. دبورا كه نگران ظلم و جور حاكمان بر یهودیان بود، به رییس لشكرش «باراق»، نبوت خد.ا را مبنی بر مبارزه با سیسرا و باز كردن یوغ حكومت او از گردن بنی اسرییل، اعلام كرد. باراق در پاسخ، شرط مبارزه را، همراهی دبوری نبیه دانست. دبورا نیز ب این امر موافقت كرد، زیرا او در عالم نبوت از جانب خد.اوند دریافته بود كه «سپاهیان سیسرا را خد.اوند به یك زن تسلیم خواهد كرد». در ینجا، یكی از موارد استثنیی تاریخ یهود و بلكه تاریخ جهان مشاهده میشود كه در آن، یك فرمانده لشكر تحت امر یك زن قرار میگیرد. حضور این زن نبیه در پیشاپیش لشكر 10 هزار نفری سربازان یهودی كه حتی به یك ارابه نیز مجهز نبودند، روح و قدرت تازهی در وجود آنها دمید و آمادة تقابل با سپاهیان مسلح سیسرا شدند. دبورا، یاری خد.اوند را به باراق یادآوری میكند و او در مقابل لشكر دشمن قرار میگیرد. با معجزه ا.لهی، توفانی از تگرگ و باران سیل آسا در جهت سپاه دشمن به یاری سربازان باراق آمد و او كل سپاه سیسرا را شكست داد و خود سیسرا، با تنی آسیب دیده و پی پیاده فرار كرد. او به اردوگاه «حِوِر قِنی» پناه برد، كه او با حاكم كنعان، پیمان صلح بسته بود. یاعل، همسر قنی، سیسری خسته را در چادر خود مخفی كرد و پس از به خواب رفتن سیسرا، او را از پی درآورد و به باراق تسلیم نمود. نبوت دبورا در ینجا به حقیقت پیوست كه خد.اوند، سردار لشكر دشمن را به دست زنی تسلیم خواهد كرد. دریت و رهبری دبورا، 40 سال آرامش بنی اسرییل را به دنبال داشت. دبورا، شرح پیروزی خود و مدح پروردگار را مانند دوران عبور بنی اسرییل از دریی سرخ، در سرودی معروف به «سرود دبورا» ذكر كرد. ... من در وصف خد.اوند خواهم سریید و برای پروردگار خالق بنی اسرییل سرود خواهم خواند خد.یا، وقتی از «سِعیر» بیرون آمدی هنگامی كه صحری «اِدُوم» را ترك فرمودی زمین متزلزل شد و آسمانها چكیدند ابرها نیز قطرات باران فرو ریختند وهها به خاطر خد.اوند لرزیدند حتی كوه «سینا» از حضور خالق بنی اسرییل به لرزه درآمد ... چون بنی اسرییل به دنبال معبودان تازه رفت جنگ به دروازه هیش رسید اما در میان چهل هزار مرد جنگی آنها مگر سپر یا نیزهی یافت میشد درود قلبی من بر رهبران دینی قوم كه برای جامعه شان جان نثاری كردند، پس خد.اوند را متبارك بخوانید.
|
|
|