|
یعقوب اسحاق کندی یهودی بود، و از فیلسوفان و حکیمان روزگار خود بود و نزد مامون
خلیفه عباسی عزت و احترامی داشت. روزی به پیشگاه مامون آمد و در آن مجلس بالاتر از
یکی از بزرگان مسلمان نشست. آن بزرگ گفت: "تو یهودی هستی چرا بالاتر از بزرگان
اسلام می نشینی؟" یعقوب جواب داد: " برای آن که آن چه تو می دانی من نیز می دانم
ولی آن چه من می دانم تو نمی دانی! " آن شخص او را به دانشمندی در علوم نجوم می
شناخت ولی از دیگر علوم وی خبری نداشت، گفت: "بر تکه کاغذی چیزی می نویسم، و اگر تو
توانستی بگویی که من در آن چه نوشته ام این حق را بر تو مسلم می دانم که در بالادست
بنشینی". پس دوات و قلم خواست و بر تکه کاغذی چیزی نوشت و در زیر تشک خلیفه قرار
داد و گفت: شروع کن!
یعقوب اسحاق شروع به انجام محاسبات نجومی کرد و سپس گفت: یا امیرالمومنین بر آن
کاغذ چیزی نوشته شده که در ابتدا از گیاهان بوده، ولی بعد به حیوانی تبدیل شده.
مامون تکه کاغذ را از زیر تشک بیرون آورد و خواند نوشته شده بود "عصای موسی". مامون
بسیار تعجب کرد و همگی حیرت زده شدند و آن شخص هم از یعقوب اسحاق عذرخواهی کرد. خبر
این واقعه در بغداد و سایر شهرها از جمله در عراق و خراسان هم منتشر شد.
یکی از فقیهان بلخ که بسیار متعصب بود، این خبر را شنید و بسیار متاثر شد. کاردی را
در میان کتاب نجومی پنهان کرد تا به بغداد برود و در مجلس درس یعقوب اسحاق حاضر شود
و در فرصت مناسب او را به قتل برساند. با این اندیشه پس از طی طریق هنگامی که به
بغداد رسید کتاب را در آستین لباسش پنهان کرد و به سمت خانه یعقوب اسحاق روانه شد
هنگامی که آن جا رسید خانه یعقوب اسحاق بسیار شلوغ بود و بسیاری از علما و مشاهیر
بغداد به خانه او آمده بودند، فقیه وارد شد و به حلقه یاران یعقوب اسحاق پیوست و به
یعقوب اسحاق گفت: می خواهم در محضر حضرتعالی علم نجوم بیاموزم. یعقوب گفت: تو از
جانب شرق به قصد جان من آمده ای نه برای خواندن علم نجوم ولی از این کار پشیمان می
شوی و نجوم می خوانی و در این علم به کمال خواهی رسید و در امت محمد (ص) یکی از
منجمان بزرگ خواهی شد. همه بزرگان از این صحبت تعجب کردند و آن فقیه اقرار کرد،
کارد را از میان کتاب بیرون آورد و شکست و انداخت و تعظیم کرد و 15 سال در محضر
یعقوب اسحاق نجوم خواند و در نجوم به آن درجه رسید که یعقوب اسحاق گفته بود.
|