انجمن کلیمیان تهران انجمن کلیمیان تهران
   

خاطره ای از دوران معلمی

   

اندازه نوشتار:

اثر:رحمن دلرحیم


سال تحصیلی 38-37 (40 سال قبل) بود که دوره دو ساله سمینار معلمین را در تهران با موفقیت به پایان رسانیدم و از طرف مسئولین مدرسه گنچ دانش گرگان شماره 1 در تهران مشغول به کار معلمی شدم .معلمی که با شندر غاز حقوقش وقتی که سر کلاس می رود عیناً مثل عزرائیل مامور گرفتن امانت خدا باشد و چون حاکم مطلق ، راهی کلاس می شوم.
وقتی وارد کلاس می شدم وای به حال شاگردی بود که جلو من مثل مجسمه نمی ایستاد و صد وای بحال محصلی بود که سرکلاس من دیر می آمد بالاخره خودم را بلاجبار طوری نشان داده بودم که هیچ شاگردی حق نداشت حتی بدون اجازه من کتاب یا مداد از رفیقش بگیرد.این رویه تند خشک را که روش خوبی هم نبود علاوه بر سر کلاس سر جلسه امتحان هم اجراء می کردم.
یک روز که بچه ها امتحان دینی داشتند سئولات امتحانی را با حضور مدیر مدرسه طرح کرده بودم و با همان توپ و تشر (بسلامتی شما خواننده عزیز چون خیلی جوان بودم همیشه توپ اینجانب پر بود) وارد جلسه امتحان شدم و پس از یک نطق کوتاه و شدید و قرائت سئولات امتحانی و با بادی در غبغب و صد برابر بیشتر از روزهای معمولی تمام بچه ها را زیر نظر داشتم و منتظر بودم که یکی از آنها کوچکترین تخلفی مرتکب شود تا زهر چشمی نشان بدهم . خیال می کردم آدم مهمی و کاره ای شدم و نمی دانستم که 40 سال دیگر هم قادر نخواهم بود حتی سفری بخارج از کشور بروم.خلاصه در حالیکه جلسه را کاملاً تحت کنترل داشتم دیدم یکی از بچه های شیطان که اصفهانی بود و در سر کلاس هم اغلب با تک مضرابِ خود نظم کلاس را بهم می زد سرش را به این طرف و آن طرف می چرخاند و مُترصد فرصت بود که به دوست کنار دستش کمک کند . و من هم در ظاهر به روی مبارکم نیاوردم و چون دل پری از این شاگرد شیطان داشتم یواش یواش خودم را به پشت سر او رساندم و بدین وسیله می خواستم مجرم را در حین ارتکاب جرم دستگیر کنم....!
از این عمل خود از شدت خوشحالی در پوست نمی گنجیدم و با خود گفتم الان بهترین فرصت است که مچ این متقلب را بگیرم....! و قهر یکسال اذیت و بهم زدن نظم کلاس را سر او خالی کنم و تلافی در آوردم و کلی کیف کنم. خلاصه دردسرتان ندهم یک هو درست مانند شاهین روی این محصل متقلب پریدم و با زرنگی خاصی نت را از چنگش در آوردم و برای محکم کاری و داشتن شاهد برای تنبیه کردن این شیطان بلا توسط مستخدم مدرسه ، مدیر مدرسه و معاون محترم مدرسه را هم صدا کردم. قیافه سخت و خشمگین به خود گرفته بودم و در حالیکه بشدت به این پسر متقلب و نترس بد و بیراه می گفتم کاغذ را در حضور آقای مدیر و معاون مدرسه با غرور هرچه بیشتر باز کردم که ببینم در آن چه نوشته شده است تا نمره صفر را نثارش کنم ...!
چشمتان روز بد نبیند به مجردی که آن را باز کردم رنگم بشدت پرید و عرق خجالت از پیشانیم شُر و شُر سرازیر شد و نمی دانستم چه کنم . خواننده محترم می توانی حدس بزنی چرا؟ در کاغذی که با هزار نقشه و به اصطلاح زرنگی از دست بچه شیطان اصفهانی گرفته بودم نوشته بود : "جناب آقای دل رحیم، دبیر محترم ، دماغ سوخته می خریم....!"

 

 

 

Back Up Next

 

 

 

 

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع (بصورت لینک مستقیم) بلامانع است.
.Using the materials of this site with mentioning the reference is free

این صفحه بطور هوشمند خود را با نمایشگرهای موبایل و تبلت نیز منطبق می‌کند
لطفا در صورت اشکال، به مسئولین فنی ما اطلاع دهید